شايان يکي يه دونه
خدا به ما يه پسر داد و ما هم لحظات مهم زندگيش رو به يادگار مي نويسم

دیروز کاری کردیم کارستون !  سرانجام پس از سالها تونستیم اتاق شایان رو مرتب کنیم ! تقریبا اندازه یه وانت اسباب بازی و کتاب و لوازم نقاشی تو اتاقش بود که همه رو ریختیم تو هال و با کلی دردسر جدا کردیم  - آخه شایان جون رضایت نمی داد و همه رو دوست داشت - و اضافه ها رو هم دادیم رفت ( البته آخر شب دادیم به کسی ) دو تا فرش اتاق شایان رو هم شستیم و کمدها رو هم مرتب کردیم و خلاصه اتاق شد مثل ماه !!!

شایان آخر شب میگفت نمیخواد دیگه خونه نو بخرید من که اتاقم نو و تمیزه احتیاجی ندارم و خیلی هم قشنگ شده !

امروز هم اگر بتونیم میخوایم برای شایان کیف مدرسه بخریم و در نظر داریم بریم بازار !! ولی فکر کنم امروز بازار تعطیله




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ توسط ما