سالها پیش و یه بشقاب تمییز

چند شب پیش که ما داشتیم از پونک میومدیم خونه شایان خان یه خاطره خیلی با نمک تعریف کرد:

 

می گفت سالها پیش که من (شایان) خیلی کوچیک بودم واندازه یه موش بودم (فک کنم حدود ۶ ماه پیش رو میگفت) یه روز تو رستوران مهد وقتی که غذا رو کامل تا آخر خوردم خانم مربی ما (خانم ملک زادگان) بشقاب من رو به همه نشون داد و به بچه ها گفت از شایان یاد بگیرید که چقدر خوب و تمیز غذا خورده دیگه اصلا لازم نیست بشقابش رو بشوریم !!!

و بعد هم به آقای شوینده (کسی که ظرف ها رو میشوره) گفت این ظرف رو لازم نیست بشوری و اون آقاهه هم چشماش زد بیرون واینجوری نگاه کرد و ظرف من رو پیش ظرفهای دیگه گذاشت!!

البته ما هم کلی به این خاطره بانمک شایان خندیدیم.

امروز هم که بخاطر یه سری مسائل تمام پارکینگ های سازمان ما بسته بود و مجبور شدیم ماشین رو تو کوچه فرعی بذاریم  و کلی تا مهد کودک پیاده بیایم . البته سختی مال وقتی بود که شایان درخواست کرد بغلش کنم و هرچی من گفتم نه قبول نکرد تا کمی بحثمون شد! آخه من امروز اعصابم خورد بود چون سرویس دنبالم نیومد و از پنج و نیم صبح منتظر ماشین بودم آخرش هم با این وضعیت نه و نیم رسیدم!

بابا فردین

/ 1 نظر / 7 بازدید

خاطرات زیبایی هستن