تنگه واشی

تنگه واشی

 

اینجا کجاست ؟

بله درسته تنگه واشی

خیلی کلافه ام نوشته هام پرید.

از پنج شنبه بگم که بابایی ۱۲ آمد و پیشنهاد رفتن به تنگه واشی راداد ماهم پذیرفتیم .

زهرا دوستم از خنکی اونجا گفت اما جدی نگرفتیم . و توصیه کرد بار و بندیل جوجه زدن را نبریم که اینو پذیرفتیم و ساندویچ گرفتیم . جاده بد نبود اما ما که عشق جاده چالوس هستیم ُخیلی حال نکردیم فقط شهر آب سرد به نظر قشنگ بود. البته داخل شهر نرفتیم . ساعت چهار حدودا رسیدیم به روستایی مخروبه که من خیلی نگران بودم .

اما کمی جلوتر و با گذشت از روستا مناظر زیبایی دیدیم .

 

بعداز  دادن دو ورودی ماشین را پارک کردیم وبه راه افتادیم من توصیه بابا را برای پوشیدن کتونی قبول نکردم .که بعد پشیمون شدم .  

بعد از کمی پیادروی رسیدیم به تنگه .

وای خدا چقدر شلوغ .صدای جوونها و ،فریادشون، هم همه،و چه آب خنکی .

وارد آب که شدیم گفتیم اشکالی نداره فقط چند دقیقه است ولی اشتباه کردیم نیم ساعتی این سروصدا و شلوغی و آب سردی که گاهی عمقش تا بالای زانو بود گاهی زیر زانو و اسبهایی که رد می شدن را باید تحمل می کردیم . بابایی هم که تواین هیر و بیر عکس می انداخت من هم که یا دمپاییم را یا خودمو آب می خواست ببره اوضاع خوبی نداشتم .

وسط راه هم کتیبه ای بود که همه عکس می انداختن . 

 ماهم کلی عکس انداختیم .

 بعد از نیم ساعتی رسیدیم به آخر راه .البته آخر تنگه . جایی قشنگی بود کمی استراحت کردیم بابا به ما بنزین زد یعنی خوراکی گرفت و خوردیم.

به راه افتادیم .کمی جلوتر دو اسب زیبا دیدیم و بهشون غذا دادیم و عکس و فیلم گرفتیم کم کم بابایی وسوسه شد بریم آبشار . از مردمی که برمی گشتن پرسیدیم گفتن یک ساعت راه  .

مسیر قشنگی را گذشتیم ما هم مثل همه توکوه کمی صدامون را تست زدیم و فریاد گشیدیم بعد رسیدیم به تنگه ای دیگر البته این بار  کسی تو تنگه نبود ، آب زلال بود و کم عمق و خیلی با صفا تر از تنگه قبل . نیم ساعتی راه رفتیم رسیدیم به آبشار کمی استراحت کردیم چای و خوراکی خوردیم .

 آبشار را دیدیم . آبشار زیبایی نبود .

البته مثل اینکه بعد از آبشار هم جای جالبی بوده که خدا را شکر فردین نمی دونست وما از آبشار برگشتیم.

شایان جون هم که هم سردش بود، هم خسته شده بود گریه می کرد و می گفت : بریم خانه.

ما با کلی انرژی و خنده و شوخی برگشتیم . آخر تنگه بعد هم راه افتادیم تا به تنگه اولی برسیم که دیدیم قحطی آدم و اونهمه آدم حتی یک نفر نیست و شروع کردیم به دویدن و با عجله به سمت تنگه رفتیم فقط سه تا پسر نشسته بودن قلیون می کشیدن پرسیدیم مردم چی شدن گفتن کم کم همه رفتن .

من هم که دیگه خسته بودم مجبور به خریدن دمپایی مخصوص اونجا شدم و به سرعت راه افتادیم . بابا که می خواست اسب بگیره برای برگشت دیدیم خبری از اسب نیست . توی مسیر دیدیم جوونهایی تازه دارن می رن و شایان می گفت تعطیله . جالب بود خانمها هم می رفتن نمیدونم اون ساعت از غروب اونجا چه خبر بود .

خلاصه با خستگی فراوان به ماشینمون رسیدیم سر تا پا خیس بودیم سوار ماشین شدیم بخاری را روشن کردیم ساعت هشت و نیم بود به سمت تهران حرکت کردیم . شایان جون هم بعد از عوض کردن لباسهاش خوابید منو فردین هم بالباسهای خیس یخ کردیم . آخر مسیر هم اتوبان بابایی را رد کردیم و کلی شهر را چرخیدیم تا ده و نیم رسیدیم به خانه .

 عکسهای خودمون را بابایی بعدا به این صفحه اضافه می کنه .

 

نوشته شده توسط مامان

/ 0 نظر / 4 بازدید