یک خاطره بد

امروز وقتی میخواستم برم دنبال شایان و از مهد بگیرمش دستم لای در مینی بوس سارمان گیر کرد و انگشتم زخمی شد . منهم رفتم اورژانس و پانسمان کردم

اما وقتی تو مهد شایان انگشتم رو دید یاد دست خودش افتاد و گفت بابا آخه چرا مواظب نبودی و دستت رو لای در گذاشتی؟ آخه من حالم بعد میشه و میخوام بالا بیارم !!

و مرتب به همه میگفت دست بابام لای در مینی بوس مونده !! خلاصه برای شایان اون روز سخت تداعی شد و منهم توضیح دادم که اگر آدم حواسش رو 

امروز برای شایان سه تا کتاب خیلی بزرگ خریدم ( در جستجوی نمو - شرکت هیولاها و شرک1 ) و چند تا مجموعه داستان و کتاب های دیگه که میخوام عید با بقیه عیدی هاش بهش بدم

/ 3 نظر / 11 بازدید
صبا.ح

ممنون که تشریف آوردین .برای شما و خونوادتون بخصوص پسر گلتون آرزوی سلامتی دارم منظورتونو نفهمیدم شما هم مثل ریحانه بودین ؟

الهام

سلام . واقع از خوندن وبلاگتون و اين همه ذوق وئ هنري كه براي شايان جون به خرج ميديد لذت مي برم . انشالله هميشه موفق باشيد . و سايه شما و همسر محترم بر سر شايان ناز . راستي گوينده شدن خانمتون رو هم تبريك ميگم . مي توتننم بپرسم اسمشون رو و اينكه كدو برنامه رو اجرا ميكنند ؟

مامان شایان

[گل]آخه نازی یاد اون روز تلخ افتاد. پیشاپیش سال نو مبارک